زبان شکایت ندارم . زبان شکایت بی وجدان میخواهد .
دل من از تو صاف است اما چرا چنین شد، شاید تقدیر اینگونه رقم زد اکنون که
همه چیز تمام شده دیگر کتمان نمیکنم .
تو چرا مرا به حال خود واگذاشتی تا تصمیمی چونان بگیرم، ما که با هم غریبه
نبودیم .
از تقصیر دیگران گذر نمیکنم چونان که گفته باشند تو بازیچه ی دست من بودی از
سر عادت .
میخواستم سکوت کنم سکوتی بلند تر از همیشه سکوتی که فریادی بلند تر از
بلند در پشتش پنهان خواهد شد.
لحظه ای به خود اندیشیدم شاید به خود بیایم ، اما زبان سخن برایم دشوار است .
این بار هم مینویسم از همه چیز از هر چیزی که شاید ..... از دستی که از هم
دورمان کرد .
تو خودت بگو مگر میشود بدونه علاقه ی قلبی با زیر پا گذاشتن سرنوشت کسه
دیگری را بازیچه قرار داد.
گمان که آن گونه باشد پس دلبستگی کجا رفته من که نمیتوانم چنین باشم .
من که با کسی مشکلی ندارم که از سر تلافی کسه دیگری را زیر سؤال برم .
سنگینی بار مقصر بودن را از روی دوشت برخواهم داشت .
مقصر اصلی من هستم که با خودم یک دل رفتار نکردم . دوستم میگفت : توبا
خودت درگیری، دیگران را با مسئله ی تو چه کار.
راست میگفت من با خودم درگیرم با گذشته با هر چیزی که شاید تو فکرش را کنی .
گفتم باشد با وجود تو گذشته ای را زیر پا میگذارم که شاید تمام هستیم بود .
گفتم با وجود تو گذشته ای را پس میزنم که آکنده از افکار پریشان دوران کودکیم
بود .
گفتم با وجود تو به امید تو باشم.
گفتم با وجود تو در سطح تو باشم از همه چیز .
گفتم باتو برای تو باشم نشد .
گفتم با وجود تو همان قدر تو را بخواهم که تو مرا نشد .
خدا به من گفت نه چرایی گفتم و بی آنکه تفکری داشته باشم همه را زیر سؤال
بردم .دوستی میگفت به این بیندیش که علاقه تان در حد هم نبوده حکمتش را پای
علاقتان بگذار .
گفت حکمتش را پای همه ی آن چیز هایی بگذار که میخواستی برای او شوی و
نشد .گفت پای آن بگذارکه شاید دست تقدیر شما هارا برای همدرنظرگرفته بود .
میگفت شما چرا با دست سرنوشت بازی میکنید ودر نهایت بگذارید گر قسمتی بود
دست تقدیر شما را از هم جدا یا به هم برساند .
همه ی این هارو نوشتم که بهت بگم آقا جون تو که مقصر نبودی .
منم که باید از شروع زلیخانمیشدم
من نباید شروع میکردم . .